خرید بک لینک
می هراسم از آن وقت وساعت دیررونده ی کشنده که برمن گذشت وچقدر دلم می خواهد برگردم به آن خوشبختی که داشتم چه سعادت بزرگی که افسوس به یاد خوشی ها دیروز و هراس فردا امروزم را دارم با دست خودم خفه می کنم من دوباره آن را میخواهم آن روز بارانی را در بیروت و طوفانی شدن مدیترانه و خنده های مامان وبابا من این روزها را نمیخواهم هیچ خواستنی نیستنداگر روزی التهاب روده ام از سرم دست بردارد باید چمدانی ببندم و یک ساز دهنی بردارم و یک ماشین تایپ وسوارهواپیمایی بشوم و دور بشوم ودوربشوم وآنقدردورباید بشوم که چیزی از این روزها با من نماند

برچسب: نویسنده: مریم طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:12

بیزارم از تک تکتان بیزارم و چه خوب که از شما بیزارم چه خوب که خوب می شناسمتان به راستی چه خوب که این همه از شما خشمگینم چه خوب که با چشم های خودم زشتی هایتان را و چهره ی واقعی تان را میبینم وگرنه لابد خیال می کردم این فاحشه خانه معبد پاکی هاست حالم را بهم زدید چه سفله وسفیه اید چه دمدمی ونابکارید احساساتتان هم پوشالی است چهره هایتان هم نقاب است حرف هایتان هم همه دروغ است همه را متظاهر و فریبکار یافته ام همه را پی سود خود و دور از آدمیت دیده ام هرگز آنچه وانمود میکنید نیستید حتی سایه اش هم نیستید دیدم که سعی می کردید پنهان کنید چه کثافتی هستید اما من خوب خوب فهمیده بودم من زود همه چیز را فهمیده بودم نمی دانید حتی آن کوچک ترین دروغ تان از بوی بد دهانتان آشکار بود از شما بیزارم از خوشی و غم پلاستیکی تان بیزارم از هر حرکت شما بیزارم از لحظه ای که دهان باز میکنید بیزارم وحتی از خودم مکدرم که با شما نشست وبرخاستی داشته ام

برچسب: نویسنده: مریم طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:12

حباب بودند حباب ، لرزان ومعلق ورنگارنگ، مرا مثل بچه ها هیجان زده به دنبال خویش میدواندند آن هاحباب های کوچک امید من بودند که ویران شدند پس همه ی کلمه ها کلمه ی دریغ شد دریغ دریغ دریغ دیگر تمام شده دیگر از دست رفته اند دیگر قحطی فرصت است

برچسب: نویسنده: مریم طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:12

استاد عزیزم بگو مگر ما همان لاله ای نبودیم که در رهگذار باد هیچکسی نگاهبانمان نبود حتی آن دو دست مهربانی که میگفتند ...وبگو با من که در کار این حقیقت که طعم تلخ عصاره بره موم را می دهد کدام حکمت است؟حالاشب است وبه قولی از نهایت شب حرف می زنم مگرنه اینکه نهایت تاریکی جاییست که امیدی نمانده و هرچه مانده خوف است خوف با آن منظرکریه با آن هیبت مهیب...چه می دانستم این چنین می شود می گفتند سنگ است وسرت را میشکندولی خیال داشتم از این تخته سنگ پیکره ای بسازم چه می دانستم استاد عزیزم بسیار سرشکسته ام و بیش از هرزمان دیگری به گفته های تو نیازمند

برچسب: نویسنده: مریم طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:12

چشمم را که می بندم تصویر تو پشت پلک هایم می آید ...اینطور شده ام

برچسب: نویسنده: مریم طاهری تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:12

صفحه بندی